پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۰۱

دلی دارم چه دل از زلف او سرشار سودایی

که از سود و زیان من ندارد هیچ پروایی

مرا تا چند گویی کز سر کویم برو جایی

اگر می‌بود جای من ز سر می‌ساختم پایی

دل و جان در ازل تقسیم چون کردن عاشق را

دل بی‌صبر بخشیدند و جان ناشکیبایی

اگر بخت جوان داری بده دستی به دامانش

که چون پیر مغان دیگر نخواهی یافت بابایی

چو روز توست امروز آنچه خواهی از جفا می‌کن

ولی دانسته باش این را که در پیش است فردایی

تو گرم صحبت اغیار و من در حیرتم زین رو

که با ناشسته‌رویان می‌نشیند چون تو مرزایی

چو سروم رفت پا در گل فرو زین دیدهٔ گریان

ز بس استادم اندر انتظار سرو بالایی

چو آید بر سرم برچیده دامن بگذرد آن گل

گمان دارد که من چون خار دارم دست گیرایی

بهار آید بیا همراه من واقف توقف کن

چرا در خانه بنشینی هوایی هست و صحرایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۰۳نیست سرو این همه رعنا که تویی
  2. شمارهٔ ۹۰۴ازان بیگانه خوی ما نمی‌گوید به ما حرفی
  3. شمارهٔ ۹۰۵از دل نفسی به در نمی‌آیی
  4. شمارهٔ ۹۰۶کشتی به غمزه خلق خدا بی‌جنایتی
  5. شمارهٔ ۹۰۷تو نداری سر وفاداری
  6. شمارهٔ ۹۰۸ز دستش گاه بر سر می‌زنم گاهی برو دستی
  7. شمارهٔ ۹۰۹داغ کردی دلم چه می‌پرسی
  8. شمارهٔ ۹۱۰بیماری فراق کشیدم نیامدی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.