پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۷۲۱

حدیث شوخی چشمت شنیده آمده‌ام

برای آنکه ببینم به دیده آمده‌ام

ز دست جذبهٔ مهر تو از عدم به وجود

به رنگ صبح گریبان دریده آمده‌ام

جمال کعبه مگر گل به دامنم ریزد

جفای خار مغیلان کشیده آمده‌ام

زهی سعادت اگر افتد این رکوع قبول

به درگه تو به پشت خمیده آمده‌ام

چرا به قصه سر من نمی‌کشی شمشیر

که من ز جان رگ خویشی بریده آمده‌ام

ز شوق اینکه شوم بسمل و طپم در خون

بر تو همچو کبوتر پریده آمده‌ام

شنیده‌ام که سر بنده‌پروری داری

چو بندگان برت از سر دویده آمده‌ام

عجب مدار اگر وحشت هست در طبعم

ز صحبت دل از خود رمیده آمده‌ام

نه صبر همره من آمدست نی طاقت

که در رکاب محبت جریده آمده‌ام

به زلف یار تو را واقف ار سر سوداست

مبارک است که من شانه دیده آمده‌ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲۳بر سر کوی وفا می‌گریم
  2. شمارهٔ ۷۲۴تا به داغ او سری می‌داشتم
  3. شمارهٔ ۷۲۵رفتی و نقش پای تو دیدم گریستم
  4. شمارهٔ ۷۲۶نمی‌کردم شب هجران اگر زاری چه می‌کردم
  5. شمارهٔ ۷۲۷گل زد از شعلهٔ داغ تو به سر دستارم
  6. شمارهٔ ۷۲۸تا سیه شد از خط مشکین جانان خانه‌ام
  7. شمارهٔ ۷۲۹به یک عالم مصیبت جان و دل را مبتلا دیدم
  8. شمارهٔ ۷۳۰خوبا خیال چون تو نگاری گرفته‌ایم
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.