پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

تا چند کند زیر و زبر کشور دل را

پندی بده آن غمزهٔ غارتگر دل را

ای شاهد غم با تو ام آویزش دل هست

آویزهٔ گوش تو کنم گوهر دل را

شاید شود آزاد و پریدن نتواند

در هم مشکن این همه بال و پر دل را

داد من دل سوخته ای شوخ ندادی

مالم به رخ از جور تو خاکستر دل را

بر طاق نهند آینه و رو به دل آرند

بینند اگر ساده‌رخان جوهر دل را

ترسم که بود هم‌ره او غیر ز غیرت

بر روی خیالت نگشایم در دل را

چون پیر مغان رطل گران داد به من گفت

زنهار ز کف مده این لنگر دل را

یک فال ازین سوختنی خوب نیامد

صدبار گشودم به هوس دفتر دل را

در کارم اگر عشق کند یک دم گرمی

تا حشر فسردن ندهم اخگر دل را

واقف ز در دل به مرادی نرسیدیم

خوشوقت حریفی که به گل زد در دل را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱سبک ز بند گران زمانه بیرون آ
  2. شمارهٔ ۴۲ما سپردیم یار جانی را
  3. شمارهٔ ۴۳غم به من دست و گریبان شد، نمی‌پرسی مرا
  4. شمارهٔ ۴۴با اثر یافت چون فغان مرا
  5. شمارهٔ ۴۵تا گرفته است غم عشق گریبان ما را
  6. شمارهٔ ۴۶گو کشد آن نگاه تیز مرا
  7. شمارهٔ ۴۷ز شاخسار شنیده است تا فغان مرا
  8. شمارهٔ ۴۸رفت دل در غمت ز دست مرا
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.