پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۹

بیمار غمت دوا ندارد

جز خون جگر غذا ندارد

از بهر خدا بگو که تیغت

دارد سر بنده یا ندارد

دل یار قدیم ماست لیکن

چندان پروای ما ندارد

غم تنگ نشسته در دل من

ویرانهٔ ما فضا ندارد

با هجر تو تاب هم نبردی

این صبر گریزپا ندارد

دل را که غریب کوچهٔ توست

بیجا نکنی که جا ندارد

من مدعی و خدا گواه است

دل غیر تو مدعا ندارد

در روی تو عکس جان توان دید

هیچ آیینه این صفا ندارد

فریاد ز داغ بی‌وفایان

کان نیز چو گل وفا ندارد

شاد است به غنچه‌گی دل ما

چشمی به ره صبا ندارد

امروز منم به کوی خوبان

آن کشته که خون‌بها ندارد

ای جغد خرابهٔ محبت

اقبال تو را هما ندارد

غیر از سگ کوی یار گیتی

یک آدم باوفا ندارد

یا رب سر او مباد بر تن

آن‌کس که سر شما ندارد

واقف از بس که بینوایم

نی در بزمم صدا ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۱جدا شد دل ز من یاری خوشی بود
  2. شمارهٔ ۳۸۲سخن از هجر جان‌فرسا مگویید
  3. شمارهٔ ۳۸۳ز دل که رفت به تاراج دلستانی چند
  4. شمارهٔ ۳۸۴حالم بر آن پسر بگویید
  5. شمارهٔ ۳۸۵دل ز پهلوی غم او شادمانی می‌کند
  6. شمارهٔ ۳۸۶مهربان آن ماه را بر حال زار ما نکرد
  7. شمارهٔ ۳۸۷کسی نماز در آیین ما درست کند
  8. شمارهٔ ۳۸۸شب سیاه فراقم چراغ دست نداد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.