پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۸

نه اشک شام و نه آه سحر تمام کند

ز لطف کار من ایزد مگر تمام کند

اگر نه تیشه به سروقت کوهکن آید

که کار مشکل آن بی‌خبر تمام کند

صداع عقل مرا بی‌دماغ می‌دارد

کجاست عشق که این دردسر تمام کند

شکایتی که از آن آب زندگی دارد

به عمر خضر دل ما مگر تمام کند

ز اضطراب دل بی‌قرار من خون شد

نکرد صبر که قاصد خبر تمام کند

دوید اشک نگه تا به روی او کردم

نخواست گریه که چشمم نظر تمام کند

کسی که گشته ز آزار نیستی آگاه

چو شمع راه فنا را به سر تمام کند

ز گریه در غم دل چشم من واقف

به آن رسید که کار جگر تمام کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۰تا قضا عشق تو را بر سرمن والی کرد
  2. شمارهٔ ۳۸۱جدا شد دل ز من یاری خوشی بود
  3. شمارهٔ ۳۸۲سخن از هجر جان‌فرسا مگویید
  4. شمارهٔ ۳۸۳ز دل که رفت به تاراج دلستانی چند
  5. شمارهٔ ۳۸۴حالم بر آن پسر بگویید
  6. شمارهٔ ۳۸۵دل ز پهلوی غم او شادمانی می‌کند
  7. شمارهٔ ۳۸۶مهربان آن ماه را بر حال زار ما نکرد
  8. شمارهٔ ۳۸۷کسی نماز در آیین ما درست کند
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.