پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۲

من کیم تا آن قد رعنا به فریادم رسد

مصرعی از عالم بالا به فریادم رسد

خوش به فریاد آمدم از درد تنهایی دگر

وه چه خوش باشد گر او تنها به فریادم رسد

سردی دوران مرا افسرده دارد کاشکی

آتشین روی درین سرما به فریادم رسد

می‌توانم داد داد پیشهٔ دیوانگی

روح مجنون گر درین صحرا به فریادم رسد

صورت حالم ز هجرانش بسی گردیده زشت

او مگر با چهرهٔ زیبا به فریادم رسد

دست نتوانم زدن در زلف جانان از ادب

می‌کنم گستاخی ار سودا به فریادم رسد

من که ننگ دودهٔ آدم شدم از ناکسی

جز سگ کویش که در شب‌ها به فریادم رسد

شور زاغان کاهش جان شد درین باغم کجاست

بلبلی کز صوت روح‌افزا به فریادم رسد

چون سپندم فرصت یک ناله واقف بیش نیست

کارم آخر می‌شود تا کس به فریادم رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۴به شهر حسن حال ما غریبان را که می‌پرسد
  2. شمارهٔ ۳۶۵سحر یارم به غمخواری خوش آمد
  3. شمارهٔ ۳۶۶جانان نه سر مهر و وفا داشت ندارد
  4. شمارهٔ ۳۶۷من چه گویم که پیامش به دل زار چه کرد
  5. شمارهٔ ۳۶۸ناله تا جان‌گداز نتوان کرد
  6. شمارهٔ ۳۶۹ز بس به دل سخنت جای گیر می‌آید
  7. شمارهٔ ۳۷۰بی‌تو جان حزین نیاساید
  8. شمارهٔ ۳۷۱مرا محمل‌نشین خویشتن چون یاد می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.