پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۹

ز بس به دل سخنت جای گیر می‌آید

سقط بگویی و بس دلپذیر می‌آید

اگر تو وعدهٔ کشتن دهی اسیران را

به قتلگاه نخستین فقیر می‌آید

جهان مگر قفس آباد شد که از هر سو

به گوش نالهٔ مرغ اسیر می‌آید

به خون نشسته دهن حرف عشق نتوان گفت

مگو که از دهنت بوی شیر می‌آید

شبی به خواب من آمد خیال یار و هنوز

ز خاک غمکده بوی عبیر می‌آید

درازدستی مژگان او ببین که دلم

به هر کجا که گریزم به گیر می‌آید

مگر صبا برساند نسیم پیراهن

بشیر ورنه به یعقوب دیر می‌آید

به بام سرو نشیمن اگر کند قمری

به دیدن تو ز بالا به زیر می‌آید

کمان فتنه کشیده است ابرویش واقف

برو به گوشه که ناگاه تیر می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۱مرا محمل‌نشین خویشتن چون یاد می‌آید
  2. شمارهٔ ۳۷۲با یار که آرمیده باشد
  3. شمارهٔ ۳۷۳نه خط است اینکه از آن چهره برون می‌آید
  4. شمارهٔ ۳۷۴سر به شمشیر قضا باید داد
  5. شمارهٔ ۳۷۵که تاب جلوهٔ آن سرخ‌پوش می‌آرد
  6. شمارهٔ ۳۷۶او پهلوی من کجا نشیند
  7. شمارهٔ ۳۷۷اگر به حکم جنون با تو جنگ خواهم کرد
  8. شمارهٔ ۳۷۸نه اشک شام و نه آه سحر تمام کند
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.