پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۲

با یار که آرمیده باشد

آن‌کس که ز خود رمیده باشد

دل گشت کباب ز آتش هجر

بوی به تو هم رسیده باشد

معشوق نمی‌شود بهف رمان

گر بندهٔ زرخریده باشد

دستم بر دل چه می‌گذاری

بگذار به خون طپیده باشد

در کوی تو حال دل ندانم

کارش به جنون کشیده باشد

مجنون در خواب نیستی رفت

افسانهٔ من شنیده باشد

روزی که برآورم سر از خاک

جیب کفنم دریده باشد

دامان تو هر که داد از دست

انگشت بسی گزیده باشد

جانان که به مان سخن نگوید

از ما چه سخن شنیده باشد

از ناوک آه خویش واقف

ترسم که به او رسیده باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۴سر به شمشیر قضا باید داد
  2. شمارهٔ ۳۷۵که تاب جلوهٔ آن سرخ‌پوش می‌آرد
  3. شمارهٔ ۳۷۶او پهلوی من کجا نشیند
  4. شمارهٔ ۳۷۷اگر به حکم جنون با تو جنگ خواهم کرد
  5. شمارهٔ ۳۷۸نه اشک شام و نه آه سحر تمام کند
  6. شمارهٔ ۳۷۹بیمار غمت دوا ندارد
  7. شمارهٔ ۳۸۰تا قضا عشق تو را بر سرمن والی کرد
  8. شمارهٔ ۳۸۱جدا شد دل ز من یاری خوشی بود
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.