پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۴

سر به شمشیر قضا باید داد

تن به تسلیم و رضا باید داد

دلبران از دل صدپارهٔ ما

هرچه مانده است به جا باید داد

خون دل را به قدح باید ریخت

به غم و درد صلا باید داد

چند بیکار نشینم بر تو

رخصت گریه مرا باید داد

گر به خوبان ندهم دل ناصح

خود بفرمای که را باید داد

چون وفا نیست تو را یک سر مو

وعدهٔ وصل چرا باید داد

کرده پابند نگاری چون تو

بوسه بر دست حنا باید داد

شمع‌سان در نظر یار ای دل

هستی خود به فنا باید داد

گذری کن به سر تربت ما

خون‌بهای شهدا باید داد

خاک گشتم به هواداری یار

این خبر را به صبا باید داد

بس کن ای مرغ گلستان بس کن

نوبت ناله به ما باید داد

آخر ای گریه خدا را رحمی

فرصت حرف مرا باید داد

کرده بیمار غمت واقف را

بوسه‌ای بهر دوا باید داد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۶او پهلوی من کجا نشیند
  2. شمارهٔ ۳۷۷اگر به حکم جنون با تو جنگ خواهم کرد
  3. شمارهٔ ۳۷۸نه اشک شام و نه آه سحر تمام کند
  4. شمارهٔ ۳۷۹بیمار غمت دوا ندارد
  5. شمارهٔ ۳۸۰تا قضا عشق تو را بر سرمن والی کرد
  6. شمارهٔ ۳۸۱جدا شد دل ز من یاری خوشی بود
  7. شمارهٔ ۳۸۲سخن از هجر جان‌فرسا مگویید
  8. شمارهٔ ۳۸۳ز دل که رفت به تاراج دلستانی چند
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.