پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۸

ناله تا جان‌گداز نتوان کرد

یار را دلنواز نتوان کرد

آب و رنگیست عارض او را

که ز گل امتیاز نتوان کرد

مست نازی سخن نمی‌شنوی

به تو عرض نیاز نتوان کرد

گلهٔ زلف یار کوته نیست

جز به عمر دراز نتوان کرد

مفلسانیم بهر غارت ما

این هم ترکتاز نتوان کرد

گر نه آید به سوی اهل نیاز

گله زان سرو ناز نتوان کرد

آخر ای شوخ باز پرسی هست

در به رویم فراز نتوان کرد

تا منم غیر را به سنگ جفا

جان من سرفراز نتوان کرد

چه بلایی تو ای بلا بالا

که ز تو احتراز نتوان کرد

سوز عشق تو کیمیاسازی است

ترک این سوزوساز نتوان کرد

تا رمق هست شمع‌سان واقف

ترک سوزوگدار نتوان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۰بی‌تو جان حزین نیاساید
  2. شمارهٔ ۳۷۱مرا محمل‌نشین خویشتن چون یاد می‌آید
  3. شمارهٔ ۳۷۲با یار که آرمیده باشد
  4. شمارهٔ ۳۷۳نه خط است اینکه از آن چهره برون می‌آید
  5. شمارهٔ ۳۷۴سر به شمشیر قضا باید داد
  6. شمارهٔ ۳۷۵که تاب جلوهٔ آن سرخ‌پوش می‌آرد
  7. شمارهٔ ۳۷۶او پهلوی من کجا نشیند
  8. شمارهٔ ۳۷۷اگر به حکم جنون با تو جنگ خواهم کرد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.