پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۴

یار احوال دل خسته کماهی دانست

ما نگفتیم به تعلیم الهی دانست

زلف یار ای دل سودازده از دست مده

قدر این عمر نمی‌دانی و خواهی دانست

دل ما گشت گرفتار به آن عارض و زلف

دیده روزی که سفیدی ز سیاهی دانست

با کس از کاهش دل حرف نگفتم لیکن

دید هرکس که مرا با رخ کاهی دانست

نگه لطف ز چشم تو عجب می‌آید

رحم یا رب ز کجا ترک سپاهی دانست

جام جم کاسهٔ دریوزهٔ آن زاهد بود

که گدای در آن میکده شاهی دانست

این زمانت خیر از حال سیه‌روزان نیست

خط چو بر روی تو گوید همه خواهی دانست

دل سر شکوهٔ آن زلف مسلسل نگشاد

زانکه این سلسله را نامتناهی دانست

واقف از نامه و پیغام تو کاری نگشود

آنچه گفتی و شنیدی همه واهی دانست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۶گاهی نشد که ختم شود داستان موج
  2. شمارهٔ ۳۱۷تا به کی از دل ویران بستم گیرد باج
  3. شمارهٔ ۳۱۸دارم گله از خوی بد یار و دگر هیچ
  4. شمارهٔ ۳۱۹در زاری خود وای ندیدیم اثر هیچ
  5. شمارهٔ ۳۲۰عاقبت گردید پیدا داغ پنهانم چو صبح
  6. شمارهٔ ۳۲۱به کوی او نبود جبهه با زمین گستاخ
  7. شمارهٔ ۳۲۲خوش آنکه به رویت نظری داشته باشد
  8. شمارهٔ ۳۲۳عاشق مشو که عشق نگون‌ساری آورد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.