پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۴

رحمش به دل فگار من نیست

افسوس که یار یار من نیست

در عشق نصیحتم مگویید

این کار دل است کار من نیست

دیدم شب زلف دلبران را

تاریک چو روزگار من نیست

اشکم پر شوخ شد چه سازم

این طفل در اختیار من نیست

مردم از درد عشق و جز داغ

شمعی به سر مزار من نیست

زوری که به آن کشم کمانش

در بازوی اقتدار من نیست

یارم گل گل شکفته گویا

آگاه ز خار خار من نیست

آن شب که نمی‌کنند روشن

غیر از شب انتظار من نیست

دل برد چو دید داغ دارد

برتافت که این به کار من نیست

هرچند که گل به باغ زیباست

زیبا چون رخ نگار من نیست

رعنایت به جای خویشتن سرو

رعنا چون قد یار من نیست

آن‌کس که دل من از میان برد

یاریست که در کنار من نیست

در کوی بلاست خانهٔ من

راحتکده در جوار من نیست

یک لاله به کوه و دشت واقف

همچو دل داغدار من نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۶تیر تو به سینه جای‌گیر است
  2. شمارهٔ ۱۶۷در جهان ز بالایش هر طرف بلا برخاست
  3. شمارهٔ ۱۶۸ما را به تو روزگار نگذاشت
  4. شمارهٔ ۱۶۹دل دوش گدای سرراهی شد و برخاست
  5. شمارهٔ ۱۷۰تو را هرگز غم بیماریم نیست
  6. شمارهٔ ۱۷۱کی دلم از سفر عشق به سامان برگشت
  7. شمارهٔ ۱۷۲خانه‌پرداز و خانه‌دار امن است
  8. شمارهٔ ۱۷۳صفای آن رخ گلفام برطرف شد و رفت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.