پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۳

دل در سواد زلف کسی جا گرفته است

غافل وطن ز کوچه سودا گرفته است

خوش‌قامتی به چشم ترم جا گرفته است

سروی عجب برین لب جو پا گرفته است

طفل است کز هوای تو دیوانه گشته است

اشکم که راه دامن صحرا گرفته است

دارد مگر از آن قد رعنا شکایتی

آهم که راه عالم بالا گرفته است

آن طفل جان به قالبم از یک سخن دمید

لعلش مگر سبق ز مسیحا گرفته است

دل را ز دستم آن مژه‌های دراز دست

امروز گر گذاشته فردا گرفته است

با همتی که از نظر افکنده‌ام دو کون

خوش چون شوم ز گریه که دنیا گرفته است

ناصح اگر تو قطع ملامت کنی خوش است

چشمش به زور تیغ دل از ما گرفته است

واقف ز زهد پیر شدم بس که چون کلیم

دستم عصا ز گردن مینا گرفته است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۵درد تو را عزیزتر از جان نگاه داشت
  2. شمارهٔ ۱۶۶تیر تو به سینه جای‌گیر است
  3. شمارهٔ ۱۶۷در جهان ز بالایش هر طرف بلا برخاست
  4. شمارهٔ ۱۶۸ما را به تو روزگار نگذاشت
  5. شمارهٔ ۱۶۹دل دوش گدای سرراهی شد و برخاست
  6. شمارهٔ ۱۷۰تو را هرگز غم بیماریم نیست
  7. شمارهٔ ۱۷۱کی دلم از سفر عشق به سامان برگشت
  8. شمارهٔ ۱۷۲خانه‌پرداز و خانه‌دار امن است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.