پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۶

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را
  2. شمارهٔ ۹نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را
  3. شمارهٔ ۱۰نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
  4. شمارهٔ ۱۱بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
  5. شمارهٔ ۱۲عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
  6. شمارهٔ ۱۳منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
  7. شمارهٔ ۱۴چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
  8. شمارهٔ ۱۵هست امیدِ قوتی بختِ ضعیف‌حال را
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.