پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹

خوش صیدِ غافلی به سر تیر آمده‌ست

زه کن کمانِ ناز که نخجیر آمده‌ست

روزی به کارِ تیغِ تو آید نگاه دار

این گردنی که در خمِ زنجیر آمده‌ست

کو عشق تا شوند همه معترف به عجز

اول خرد که از پیِ تدبیر آمده‌ست

عشقی که ما دواسبه از او می‌گریختیم

این است کـآمده‌ست و عنان‌گیر آمده‌ست

ملکِ دلِ مرا که سواری بس است عشق

با یک جهان سپاه به تسخیر آمده‌ست

در خاره کنده‌اند حریفان به حکمِ عشق

جویی که چند فرسخ از آن شیر آمده‌ست

بی لطفی‌ای به حالِ تو دیدم که سوختم

وحشی بگو که از تو چه تقصیر آمده‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱از تو همین تواضع عامی مرا بس است
  2. شمارهٔ ۶۲آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست
  3. شمارهٔ ۶۳خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
  4. شمارهٔ ۶۴آنکس که مرا از نظر انداخته اینست
  5. شمارهٔ ۶۵ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست
  6. شمارهٔ ۶۶مشورت با غمزه چشمت را پیِ تسخیرِ کیست
  7. شمارهٔ ۶۷یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟
  8. شمارهٔ ۶۸بسته بر فتراک و می‌پرسد که صیاد تو کیست
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.