پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۳

گهی از بزم بر می‌خیز و طرف بام جا می‌کن

زکات بزم عشرت عشوه‌ای در کار ما می‌کن

قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی

نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می‌کن

نگه خوبست مستغنی زد اما آن نه در هر جا

بود جایی که باید گفت چشمی بر قفا می‌کن

چو داری غمزه را بگذار تا عالم زند بر هم

نگه گو باش شرم آلود و اظهار حیا می‌کن

تو زخم ناز بر جان میزن و می‌آزما بازو

دهان پر تبسم گو علاج خونبها می‌کن

سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست این

به استغنات میرم گه نگاهی زیر پا می‌کن

تغافل رطل پر کرده‌ست وحشی ظرف می‌باید

نگاهی جانب این کاسهٔ مرد آزما می‌کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۵ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
  2. شمارهٔ ۳۴۶ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
  3. شمارهٔ ۳۴۷تو پاک دامن نوگلی، من بلبل نالان تو
  4. شمارهٔ ۳۴۸دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
  5. شمارهٔ ۳۴۹آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو
  6. شمارهٔ ۳۵۰یک بار نباشد که نیازرده‌ام از تو
  7. شمارهٔ ۳۵۱ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو
  8. شمارهٔ ۳۵۲گرچه کردم ذوق‌ها از آشنایی‌های او
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.