پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۴

ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم

به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟

به گمانِ این فکندم، تن ناتوان به کویت

که سگ تو بر سر آید، به امید استخوانم

اگر آن که زهر باشد چو تو نوش‌خند بخشی

به خدا که خوش‌تر آید ز حیات جاودانم

ز غم تو می‌گریزم من ازین جهان و ترسم

که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم

نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقت

اثری نماند از من اگر این چنین بمانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۶منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم
  2. شمارهٔ ۲۹۷چون طفل اشک پرده در راز نیستم
  3. شمارهٔ ۲۹۸در آن مجلس که او را همدم اغیار می‌دیدم
  4. شمارهٔ ۲۹۹دلی و طاقت سد آه آتشین دارم
  5. شمارهٔ ۳۰۰در راه عشق با دل شیدا فتاده‌ایم
  6. شمارهٔ ۳۰۱از بهر چه در مجلس جانانه نباشم
  7. شمارهٔ ۳۰۲جان رفت و ما به آرزوی دل نمی‌رسیم
  8. شمارهٔ ۳۰۳برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.