پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۹

جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد

مرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد

که دارد باطل السحری که بر بازوی جان بندم

که جادوی قدیمی بر سر سحر و فسون آمد

ندانم چون شود انجام مجلس کان حریف افکن

میی افکند در ساغر کزان می بوی خون آمد

سپر انداختیم اینست اگر چین خم ابرو

که زور این کمان از بازوی طاقت فزون آمد

مرا خوانی و من دوری کنم با یک جهان رغبت

چنین باشد بلی‌آن کس که بختش واژگون آمد

مگو وحشی چگونه آمدت این مهر در سینه

همی‌دانم که خوب آمد نمی‌دانم که چون آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۱کی اهل دل به کام خود از دوستان برند
  2. شمارهٔ ۲۱۲ز عشق من به تو اغیار بدگمان شده‌اند
  3. شمارهٔ ۲۱۳یاران خدای را به سوی او گذر کنید
  4. شمارهٔ ۲۱۴سرت از غرور خوبی به کسی فرو نیاید
  5. شمارهٔ ۲۱۵روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
  6. شمارهٔ ۲۱۶تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب ندارد
  7. شمارهٔ ۲۱۷به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
  8. شمارهٔ ۲۱۸چرا ستمگر من با کسی جفا نکند
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.