پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۵

دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود

تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود

رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم

دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود

رسم این می‌باشد ای دیر آشنای زود سر

آنهمه لاف وفا آخر همین مقدار بود

یاری ظاهر چه کار آید خوش آن یاری که او

هم به ظاهر یار بود و هم به باطن یار بود

بر نیاوردن مروت بود خود انصاف بود

آرزوی خاطری گردور یک دم دار بود

کرد وحشی شکوهٔ بی التفاتی برطرف

درد سر می‌شد و گرنه درد دل بسیار بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۷چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود
  2. شمارهٔ ۱۴۸چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود
  3. شمارهٔ ۱۴۹دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود
  4. شمارهٔ ۱۵۰زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود
  5. شمارهٔ ۱۵۱هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
  6. شمارهٔ ۱۵۲یک ره سؤال کن گنه بی‌گناه خود
  7. شمارهٔ ۱۵۳مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود
  8. شمارهٔ ۱۵۴نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.