پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۳

مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود

صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود

نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من

تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود

ز من شرمنده‌ای از بسکه کردی جور می‌دانم

ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود

زبان خوبست اما بی‌زبانی چون زبان من

که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود

کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو

قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود

چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه

به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود

نمی‌گفتم مشو پروانهٔ شمع رخش وحشی

چو نشنیدی نصیحت این زمان می‌سوز بال خود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۵ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند
  2. شمارهٔ ۱۵۶بتان که اهل تعلق به قید شان بندند
  3. شمارهٔ ۱۵۷لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
  4. شمارهٔ ۱۵۸خرم دل آن کس که ز بستان تو آید
  5. شمارهٔ ۱۵۹نزدیک ما سگان درت جا نمی‌کنند
  6. شمارهٔ ۱۶۰گر دیده به دریوزهٔ دیدار نیاید
  7. شمارهٔ ۱۶۱گرچه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود
  8. شمارهٔ ۱۶۲شهر، بیم است کزین حسن پرآشوب شود
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.