پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود

بودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود

اقرار مهر کردم وگفتم وفاکنی

کشتی مرا قرار تو با من چنین نبود

انکار مهر سد ره سد تغافل است

اما چه سود چون دل ما پیش بین نبود

من خود گره به کار خود انداختم که تو

زین پیش با منت گرهی بر جبین نبود

افسانه‌ایست بودن شیرین به کوهکن

آن روز چشم فتنه مگر در کمین نبود

وحشی کسی که چشم وفا داشتم ازو

زود ازنظر فکند مرا چشم این نبود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲یک ره سؤال کن گنه بی‌گناه خود
  2. شمارهٔ ۱۵۳مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود
  3. شمارهٔ ۱۵۴نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
  4. شمارهٔ ۱۵۵ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند
  5. شمارهٔ ۱۵۶بتان که اهل تعلق به قید شان بندند
  6. شمارهٔ ۱۵۷لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
  7. شمارهٔ ۱۵۸خرم دل آن کس که ز بستان تو آید
  8. شمارهٔ ۱۵۹نزدیک ما سگان درت جا نمی‌کنند
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.