پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود

چشم پر عربده‌اش بر سر ناز آمده بود

چشمش از ظاهر حالم خبری می‌پرسید

غمزه‌اش نیز به جاسوسی راز آمده بود

بود هنگامهٔ من گرم چنان ز آتش شوق

که نگاهش به تماشای نیاز آمده بود

غیر داند که نگاهش چه بلا گرمی داشت

زانکه در بوتهٔ غیرت به گداز آمده بود

چه اداها که ندیدم چه نظرها که نکرد

بنده‌اش من که عجب بنده نواز آمده بود

آرزو بود که هر لحظه به سویت می‌تاخت

داشت می‌دانی و خوش در تک و تاز آمده بود

وحشی از بزم که این مایهٔ خوشحالی یافت

که سوی کلبهٔ ما با می و ساز آمده بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
  2. شمارهٔ ۱۵۲یک ره سؤال کن گنه بی‌گناه خود
  3. شمارهٔ ۱۵۳مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود
  4. شمارهٔ ۱۵۴نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
  5. شمارهٔ ۱۵۵ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند
  6. شمارهٔ ۱۵۶بتان که اهل تعلق به قید شان بندند
  7. شمارهٔ ۱۵۷لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
  8. شمارهٔ ۱۵۸خرم دل آن کس که ز بستان تو آید
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.