پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۶

زینت اهل صفا، آمده عریان بدنی

زده فانوس دم از نور، ز یک پیرهنی

بعد مردن، به تن مرد خدا بر در دوست

جامه‌ای نیست برازنده‌تر، از بی‌کفنی

تار و پود تن زارت چو ز هم خواهد ریخت

گو قبا قطنی و مندیل نباشد فتنی

می‌شود چون کفن از خون تو، گلبندی چند

نازک‌اندامی و، تن‌پروری و، گل‌بدنی!

نیم رنگست بسی جامه هستی، غم نیست

نبود جامه اگر سوسنی و یاسمنی

نکنی گر سفر مکه و یثرب، چه غم است؟

طاق درگاه ضرور است که باشد مدنی!

شعله هرگز نشود جانب پستی مایل

روشنان را نبود میل به دنیای دنی

ساده‌دل باش، اگر نور و صفا می‌خواهی

که کم از نقش شود، آب عقیق یمنی

مشکن قدر خود از خنده بی‌جا واعظ

که گشودن لب خود نیست به جز خودشکنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۸جوش بهار شد، سرو پا را چه میکنی؟!
  2. شمارهٔ ۶۱۹دولت آن باشد که حق را بنده فرمانی کنی
  3. شمارهٔ ۶۲۰کام حاصل ای دل از آه سحر گاهی کنی
  4. شمارهٔ ۶۲۱بملک فقر خود را آن زمان فرمانروا بینی
  5. شمارهٔ ۶۲۲بنده عالم چرا از بهر ده درهم شوی؟
  6. شمارهٔ ۶۲۳نظر بگشا، نگه دانسته کن، در هر پر کاهی
  7. شمارهٔ ۶۲۴هر نقش درم بندی است، در دیده آگاهی
  8. شمارهٔ ۶۲۵در کنار یار، از یار است دست ما تهی!
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.