پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۶۰۹

چه دوداست آن ترا بر گرد لب از خط ریحانی

گرفتت باغ حسن آتش مگر ز آن لعل رمانی

بیاد خال او تار نگه در دیده ام گردد

بگرد مردمک دایم چو زنار سلیمانی

از آن لب گر سخن مشکل برآید، هست حق با او

که بر آتش زدن از کس نمی آید بآسانی

سبکتر گو نگاه عجز در رخسار او گردد

که آن گلشن عرق بندی شده است از چین پیشانی

چه آبادی طمع میداری از ملک دلی کآنجا

ز هر سو برنخیزد دودی از آه پشیمانی؟!

نمیگیرد بجز دست تهی دامان دولت را

بمشتاقان دنیا مال دنیا باد ارزانی

ز یمن ترک، ما را چون سلیمان تخت آسایش

روان در اوج همت شد، بباد دامن افشانی

مرا سرگشتگی، دست از گریبان بر نمیدارد

بسنگ من، فلاخن گشته زنار سلیمانی

گر اوراق حواس خویش را شیرازه میخواهی

مده واعظ ز کف هرگز سر زلف پریشانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۱تو جانی، جان! چرا چندین گرفتار بدن مانی؟!
  2. شمارهٔ ۶۱۲بر من کند از بس غم عشق تو گرانی
  3. شمارهٔ ۶۱۳بکام خویش، نچیدم گلی ز باغ جوانی
  4. شمارهٔ ۶۱۴پیری رسید و نور نظر گشت رفتنی
  5. شمارهٔ ۶۱۵نتواندم بعشوه جهان کرد رهزنی
  6. شمارهٔ ۶۱۶زینت اهل صفا، آمده عریان بدنی
  7. شمارهٔ ۶۱۷تن ز هم پاشید و، فکر پوشش آن می‌کنی
  8. شمارهٔ ۶۱۸جوش بهار شد، سرو پا را چه میکنی؟!
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.