پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۵

دل پر غم، سر پر شور و، جان بینوا داری

نمینالی ز بیچیزی، اگر دانی چها داری

بکن با نفس کافر، دست و پا، تا دست و پا داری

تو اما،ای خود آرا، دست و پا بهر حنا داری

سراپا چشم باید شد، کنون چون شاخ بادامت

درین پیری که چشم دستگیری از عصا داری

هوسهای جهان سفله دارد مضطرب حالت

هوایی در سرت تا هست، آتش زیر پا داری

بلا هرگز نیابد در سرایت راه، ای منعم

اگر پیوسته دربان بر در خود از گدا داری

خدنگ بد سگالی را، نشانی نیست غیر از خود

نباشی دوست با خود، گر بدشمن بد روا داری

مترس از تنگدستی، تا توانی دل بدست آور

چه میخواهی دگر ز اسباب دنیا، گر سخا داری؟!

حلالست آن زمان خواب فراغت برتو، کز رفتن

توانی کاروان عمر را یک لحظه وا داری

اگر راحت رسان مردمی، چون خواب آسایش

بهر محفل که می آیی، بچشم خلق جا داری

دلیل نارسیدنهاست، لاف منتهی بودن

چو زنگ کاروان، دوری ز منزل تا صدا داری!

نظر بر جیفه دنیا و، لاف از اوج استغنا؟

بطبع کرکسی، اما پر وبال هما داری!

مجو دیگر دلیلی با ظهور وحدتش واعظ

که چون پیدایی منزل، درین ره رهنما داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۷دلم از گرد کلفت، شام دیجور است پنداری!
  2. شمارهٔ ۵۷۸گوشه‌ای می‌خواهم و، چشم به خوان دل تری
  3. شمارهٔ ۵۷۹میبرد هر دم دلم را، غمزه غارتگری
  4. شمارهٔ ۵۸۰دگر مخواب، چو دندان فتادت ای سفری
  5. شمارهٔ ۵۸۱خسروی خواهی، بنه از سر کلاه سروری
  6. شمارهٔ ۵۸۲بهر نان تاکی بدرها آب روی خود بری؟
  7. شمارهٔ ۵۸۳نیست او شاه که دارد کمر سیم و زری!
  8. شمارهٔ ۵۸۴چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.