پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۹

میبرد هر دم دلم را، غمزه غارتگری

میرود هر قطره خونم، بجوی خنجری

درد خود را گر کنم قسمت، جهانی را بس است

میتواند شد شکست من، شکست لشکری

کشتی دل، چون ز دریا غمت بیرون رود؟

همچو یاد کوه تمکین تو، دارد لنگری؟!

بسکه لبریزم ز یاد غمزه خونریز او

هر رگی گردیده بر جسم ضعیفم نشتری

خویش را برداشت از خاک مذلت روز حشر

هرکه در راه خدا بگرفت دست دیگری

غم چنان بر کشور هستی هجوم آورده است

هرکه در راه خدا بگرفت دست دیگری

غم چنان بر کشور هستی هجوم آورده است

کز دلم تنها توانی دید عرض لشکری

درد اگر باشد کسی را، پادشاهی گو مباش

واعظ از حق نان خشکی خواهد و، چشم تری!

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸۱خسروی خواهی، بنه از سر کلاه سروری
  2. شمارهٔ ۵۸۲بهر نان تاکی بدرها آب روی خود بری؟
  3. شمارهٔ ۵۸۳نیست او شاه که دارد کمر سیم و زری!
  4. شمارهٔ ۵۸۴چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
  5. شمارهٔ ۵۸۵کیم من؟ بیدلی، بیچاره‌ای، از خویش دلگیری!
  6. شمارهٔ ۵۸۶ز دل رفتی مرا گرد تعلق، حبذا پیری!
  7. شمارهٔ ۵۸۷ایام عیش بگذشت، شد روزگار پیری
  8. شمارهٔ ۵۸۸کند پیوسته با آن تیغ ابرو هر که دمسازی
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.