پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۱

درفشان گردد چو دانا، در سخن، خاموش باش

ابر نیسان لب چو بگشاید، صدف سان گوش باش

بحر رحمت تا زهر موجی در آغوشت کشد

زیر بار خلق، چون کشتی سراپا دوش باش

نیستی جز خار، اگر باشی ز سر تا پا زبان

گل اگر خواهی که باشی، پای تا سرگوش باش

هست هر موی سفیدی برتو دندانی ز مرگ

میخورد امروز یا فردا، سرت با هوش باش

طبعت از شوخی، اگر میل خودآرایی کند

از حریر خوی نرم خویش، دیباپوش باش

چند با شمع سخن در ظلمت‌آباد جهان

خودنمایی می‌کنی واعظ، دگر خاموش باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۳در گفتن عیب دگران بسته زبان باش
  2. شمارهٔ ۴۱۴چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش
  3. شمارهٔ ۴۱۵تسخیر ملک فقر کن و، پادشاه باش
  4. شمارهٔ ۴۱۶با خلق همنشین و، از ایشان رمیده باش
  5. شمارهٔ ۴۱۷شمشاد چیست تا کند آن زلف شانه اش؟!
  6. شمارهٔ ۴۱۸وقت نزاع، جان و دل از بهر غارتش
  7. شمارهٔ ۴۱۹یارب بفضل خویش، گناهان ما ببخش
  8. شمارهٔ ۴۲۰در زمین شوره هر دل که خواندی قابلش
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.