پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۱

بگو به شرم، ز چشمم ترا نگاه ندارد

که پشت آینه سان، دیده ام نگاه ندارد

ز جاه و دولت دنیا، همین خوشست که هرکس

بلای جاه کشیده است حب جاه ندارد

نشد ز کوی تو محروم هیچ کس که ز وسعت

طریق عشق تو بیرون شدن ز راه ندارد

اگر چه نیست زغم، در دیار فقر نشانی

ز یمن عشق تو دارم غمی که شاه ندارد

حباب سان، ز شکست بنای جسم چه لرزی؟

شکستنی که ترا بحر سازد، آه ندارد

مبین و مشنو، اگر میکنی دل طلب بیغم

که غیر دیده و گوش، این حصار راه ندارد

از آن ز یاری افتادگان غمزده واعظ

شده است دست تو کوته که دستگاه ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۳بی غم عالم، دمی بر اهل دولت نگذرد
  2. شمارهٔ ۲۵۴ز ما به خشم جهان دو رنگ می‌گذرد
  3. شمارهٔ ۲۵۵نتوانست ز بس ضعف بدندان جا کرد
  4. شمارهٔ ۲۵۶آتش حسنش، کمان عشق را طیار کرد
  5. شمارهٔ ۲۵۷چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد
  6. شمارهٔ ۲۵۸زهر مرگ دوستان در مغزم از بس کار کرد
  7. شمارهٔ ۲۵۹ای که زینت طلبی جسم ترا لاغر کرد
  8. شمارهٔ ۲۶۰صرصر آهم چراغ روز را خاموش کرد
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.