پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۸

تاب رخش، ماه و آفتاب ندارد

بی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد

چهره گلگونه دار آب ندارد

زآنکه گل آتشی گلاب ندارد

نامه پرشکوه ام نداشت جوابی

بود بجا، «حرف حق جواب ندارد»

از دلم افتاده اخگرش به گریبان

بی سبب آن زلف پیچ و تاب ندارد

نیست بجز حرف دوست بر ورق دل

دفتر آیینه فصل و باب ندارد

ساختگی در نهاد مشرب ما نیست

وسعت صحرای ما، سرآب ندارد

یک نفس است از تو تا دیار عدم راه

این قدر ای زندگی شتاب ندارد

حرف غم و شادیت ز دفتر هستی

یک سخن است، آری انتخاب ندارد

تکیه بروی حصر نیز توان زد

خانه ات ار فرش ماهتاب ندارد

راحت دست تهی، زوال نبیند

سایه این بید، آفتاب ندارد

چند مه و سال عمر خویش شماری

این دوسه روز این قدر حساب ندارد

قصه واعظ بخوان ز صفحه رنگش

حرف خموشیست این، کتاب ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۰آغاز محبت دگر انجام ندارد
  2. شمارهٔ ۲۵۱بگو به شرم، ز چشمم ترا نگاه ندارد
  3. شمارهٔ ۲۵۲جهان خاک کَرَم‌خیزی ندارد
  4. شمارهٔ ۲۵۳بی غم عالم، دمی بر اهل دولت نگذرد
  5. شمارهٔ ۲۵۴ز ما به خشم جهان دو رنگ می‌گذرد
  6. شمارهٔ ۲۵۵نتوانست ز بس ضعف بدندان جا کرد
  7. شمارهٔ ۲۵۶آتش حسنش، کمان عشق را طیار کرد
  8. شمارهٔ ۲۵۷چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.