پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۶

عقل اگر داری مکن هرگز تمنا تخت و تاج

کز بسی گردنکشان مانده است برجا تخت و تاج

ما شه اقلیم فقریم و، سپاه ما غم است

بی سر و پاییست ما شوریدگان را تخت و تاج

روی دست دولت دنیا سبک مغزان خورند

نیست جز موج و حبابی پیش دانا تخت و تاج

در میان می بود اگر دلال چشم اعتبار

با گدایی خویش را می کرد سودا تخت و تاج

آب در چشمش نمی گردید از حسرت، اگر

خویش را گوهر نمی کرد آشنا با تخت و تاج

ما و دل، اسکندر و آیینه گیتی نما

باد ارزانی بما فقر و، بدارا تخت و تاج!

نیست بالاتر ز بی نام و نشانی دولتی

بس بود دیوانگان را کوه و صحرا تخت و تاج

بی سر و پایی نه هر چون واعظی را میدهند

کی تواند یافتن هر بی سر و پا تخت وتاج؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۸ای خواجه بخیل که هرگز ندیده است
  2. شمارهٔ ۲۱۹گر کنی زشت، ز پند من دلریش مرنج
  3. شمارهٔ ۲۲۰دیو خویان راست، باهم روز شب دیوان پوچ
  4. شمارهٔ ۲۲۱چندین بزینت بدن ای خودنما مپیچ
  5. شمارهٔ ۲۲۲فصل شباب رفت و، نیامد بکار هیچ
  6. شمارهٔ ۲۲۳دل واکن هر پیر و جوانست دم صبح
  7. شمارهٔ ۲۲۴بشکفان چون غنچه، چشم از خواب در بستان صبح
  8. شمارهٔ ۲۲۵نه من نمیروم آن شوخ را ببر گستاخ
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.