پرش به محتوای اصلی
امیر شاهی امیر شاهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸

ما را غمی است از تو که گفتن نمی‌توان

وز عشق، حالتی که نهفتن نمی‌توان

بسیار گفته شد سخن از نکته‌های عقل

اسرار عشق ماند که گفتن نمی‌توان

جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سود

چون کوی دوست رفتن و رفتن نمی‌توان

ما راست غنچه‌وار دلی مانده غرق خون

بادی چو نیست از تو شکفتن نمی‌توان

شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوار

کان جز به سوزن مژه سفتن نمی‌توان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۰ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن
  2. شمارهٔ ۱۴۱چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »
  3. شمارهٔ ۱۴۲تا خط تو برطرف مه آورد شبیخون
  4. شمارهٔ ۱۴۳بر طرف مهت غالیه خم به خم است این
  5. شمارهٔ ۱۴۴باده گلرنگست و ساقی یار و نوروزی چنین
  6. شمارهٔ ۱۴۵ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او
  7. شمارهٔ ۱۴۶عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او
  8. شمارهٔ ۱۴۷ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگ‌آمیز تو
همه‌ی غزلیات ←

امیر شاهی درباره‌ی امیر شاهی

اَمیرْ شاهیِ سَبزِواری متخلص به «شاهی» با نام و نسب کامل‌تر «آق ملک پسر ملک جمال‌الدین فیروزکوهی سبزواری» (زاده ۷۸۵ هجری قمری در سبزوار - درگذشته به ۸۵۷ قمری) از شاعران دورهٔ تیموری است که در خوشنویسی، نگارگری و موسیقی نیز مهارت داشته است. نسب وی به سربداران آن دیار می‌رسد و از خواهرزادگان خواجه علی مؤید امیر سربداری ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.