پرش به محتوای اصلی
امیر شاهی امیر شاهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۷

ای خسته ز تو روان مردم

چشم تو بلای جان مردم

از سیل دو چشم من به کویت

ویران شده خان و مان مردم

تا رفته سمند او به جولان

از دست بشد عنان مردم

از خیل سگان او شو ای دل

خود را بنما میان مردم

شاهی، ز غمش دهان چه بندی

افتاد چو در زبان مردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۹چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
  2. شمارهٔ ۱۲۰مهی شد کان رخ زیبا ندیدم
  3. شمارهٔ ۱۲۱خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم
  4. شمارهٔ ۱۲۲من ار پیش یار آبرویی ندارم
  5. شمارهٔ ۱۲۳هر زمان از بی‌خودی خواهم که آن رو بنگرم
  6. شمارهٔ ۱۲۴خوش آن عیدی که اول دیده بر روی تو اندازم
  7. شمارهٔ ۱۲۵هر شب از مستی به سوی خانه ره گم می‌کنم
  8. شمارهٔ ۱۲۶ - استقبال از سلمان ساوجیبا تو عمری شد که لاف دوستداری می‌زنم
همه‌ی غزلیات ←

امیر شاهی درباره‌ی امیر شاهی

اَمیرْ شاهیِ سَبزِواری متخلص به «شاهی» با نام و نسب کامل‌تر «آق ملک پسر ملک جمال‌الدین فیروزکوهی سبزواری» (زاده ۷۸۵ هجری قمری در سبزوار - درگذشته به ۸۵۷ قمری) از شاعران دورهٔ تیموری است که در خوشنویسی، نگارگری و موسیقی نیز مهارت داشته است. نسب وی به سربداران آن دیار می‌رسد و از خواهرزادگان خواجه علی مؤید امیر سربداری ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.