پرش به محتوای اصلی
امیر شاهی امیر شاهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱

هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش

ما گرفتار به داغ دل بی‌حاصل خویش

چند بینم سوی خوبان و دل از دست دهم

وقت آنست که دستی بنهم بر دل خویش

روزگاری سر من خاک درت منزل داشت

گر بود عمر، رسم باز به سر منزل خویش

کارم از زلف تو درهم شد و مشکل اینست

که گشادن نتوان پیش کسی مشکل خویش

دل ز اندیشه تو باز نیاید به جفا

تو و بیداد و من و آرزوی باطل خویش

دم آخر سوی ما بین، که شهیدان ترا

شرط باشد بحلی خواستن از قاتل خویش

شاهی، افتاده به خاک در او خوش می‌باش

سگ گویی، که دهد جای تو در محفل خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۳پرده بگشا ز روی چون مه خویش
  2. شمارهٔ ۱۱۴ - استقبال از کمال خجندیکنون که موسم عیش است و باده گلرنگ
  3. شمارهٔ ۱۱۵من که چون شمع از غمت با سوز دل در خنده‌ام
  4. شمارهٔ ۱۱۶اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم
  5. شمارهٔ ۱۱۷ای خسته ز تو روان مردم
  6. شمارهٔ ۱۱۸بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم
  7. شمارهٔ ۱۱۹چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
  8. شمارهٔ ۱۲۰مهی شد کان رخ زیبا ندیدم
همه‌ی غزلیات ←

امیر شاهی درباره‌ی امیر شاهی

اَمیرْ شاهیِ سَبزِواری متخلص به «شاهی» با نام و نسب کامل‌تر «آق ملک پسر ملک جمال‌الدین فیروزکوهی سبزواری» (زاده ۷۸۵ هجری قمری در سبزوار - درگذشته به ۸۵۷ قمری) از شاعران دورهٔ تیموری است که در خوشنویسی، نگارگری و موسیقی نیز مهارت داشته است. نسب وی به سربداران آن دیار می‌رسد و از خواهرزادگان خواجه علی مؤید امیر سربداری ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.