پرش به محتوای اصلی
شاهدی شاهدی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود

با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود

جان و دل و دین جمله به تاراج ببردی

آن رفت که با جان و دلم دست رسی بود

تنها نه من اندر خم زلف تو اسیرم

تا بود در آن دام از این چند بسی بود

جز ناله خیال تو ندید از اثر من

پنداشت ز او از در این خانه کسی بود

در تیر فنا گم شدگان را به خیالت

یا تشنه لبی گوش به بانگ جرسی بود

گرد لب لعل تو دل شاهدی از شوق

چون خال بر آن تنگ شکر یک مگسی بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد
  2. شمارهٔ ۴۸هرچه آن سرو ناز می‌گوید
  3. شمارهٔ ۴۹تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد
  4. شمارهٔ ۵۰مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد
  5. شمارهٔ ۵۱جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
  6. شمارهٔ ۵۲در مجالس گر سخن زان لعل میگون می‌رود
  7. شمارهٔ ۵۳تا دل نظری به حال خود کرد
  8. شمارهٔ ۵۴بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد
همه‌ی غزلیات ←

شاهدی درباره‌ی شاهدی

ابراهیم شاهدی دده مغلوی (زاده به سال ۸۷۵ قمری در شهر مغله، درگذشته به سال ۹۵۷ قمری)، ادیب و صوفی عثمانی و شیخ زاویهٔ مولویه بود. پدرش صالح مغلوی در ایران تحصیل کرده بود و به زبان فارسی مسلط بود و هم او به فرزندش فارسی آموخت. آثار شاهدی عبارتند از: «تحفهٔ شاهدی» (لغتنامهٔ منظوم فارسی-ترکی)، «گلشن توحید» (شرح منظوم گزید...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.