پرش به محتوای اصلی
شاهدی شاهدی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند

خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند

ای بسا فتنه که بر هر گذر ی بگشایند

ره خوبان همگی بر گل و بر لاله شود

بس که خون دمبدم از هر جگری بگشایند

سر به پیش افکند از شرم و نهد دیده به خواب

گر سوی نرگس رعنا نظری بگشایند

چشم محبوس مرا طاق به دیدار کجاست

مگر اندر دل پر درد دری بگشایند

خیره سازند نظر را به شعاع خورشید

که ز رخ پرده بری دیده دری بگشایند

شاهدی کن سر خود خاک ره و فارغ شو

ور نه هر لحظه تو ر ا درد سری بگشایند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳دل بی غم تو چرا نشیند
  2. شمارهٔ ۴۴دیده از دیدن تو بس نکند
  3. شمارهٔ ۴۵با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
  4. شمارهٔ ۴۶چو جان خیال لبش در درون بگرداند
  5. شمارهٔ ۴۷هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد
  6. شمارهٔ ۴۸هرچه آن سرو ناز می‌گوید
  7. شمارهٔ ۴۹تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد
  8. شمارهٔ ۵۰مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد
همه‌ی غزلیات ←

شاهدی درباره‌ی شاهدی

ابراهیم شاهدی دده مغلوی (زاده به سال ۸۷۵ قمری در شهر مغله، درگذشته به سال ۹۵۷ قمری)، ادیب و صوفی عثمانی و شیخ زاویهٔ مولویه بود. پدرش صالح مغلوی در ایران تحصیل کرده بود و به زبان فارسی مسلط بود و هم او به فرزندش فارسی آموخت. آثار شاهدی عبارتند از: «تحفهٔ شاهدی» (لغتنامهٔ منظوم فارسی-ترکی)، «گلشن توحید» (شرح منظوم گزید...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.