پرش به محتوای اصلی
شاهدی شاهدی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند

شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند

خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالها

گردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند

در دل پر درد خود دیدم که در هرگوشه ای

بس نشان ها از خدنگ چشم جادویت بماند

سالها شستم به خوناب جگر لیکن نرفت

آن غباری را که بر روی دل از خویت بماند

نقش عالم را یکایک شستم از لوح خرد

همچنان در وی خیال قد دلجویت بماند

گر شدی دور از من اما شاهدی را در نظر

سجده گاهی از خیال طاق ابرویت بماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹خوب رویان چو صید عام کنند
  2. شمارهٔ ۴۰دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود
  3. شمارهٔ ۴۱از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند
  4. شمارهٔ ۴۲ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
  5. شمارهٔ ۴۳دل بی غم تو چرا نشیند
  6. شمارهٔ ۴۴دیده از دیدن تو بس نکند
  7. شمارهٔ ۴۵با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
  8. شمارهٔ ۴۶چو جان خیال لبش در درون بگرداند
همه‌ی غزلیات ←

شاهدی درباره‌ی شاهدی

ابراهیم شاهدی دده مغلوی (زاده به سال ۸۷۵ قمری در شهر مغله، درگذشته به سال ۹۵۷ قمری)، ادیب و صوفی عثمانی و شیخ زاویهٔ مولویه بود. پدرش صالح مغلوی در ایران تحصیل کرده بود و به زبان فارسی مسلط بود و هم او به فرزندش فارسی آموخت. آثار شاهدی عبارتند از: «تحفهٔ شاهدی» (لغتنامهٔ منظوم فارسی-ترکی)، «گلشن توحید» (شرح منظوم گزید...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.