پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۴

دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده‌ایم

رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده‌ایم

ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو

از سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده‌ایم

بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویش

زرد رخساریم و از جورت به جان آزرده‌ایم

ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیز

گویی از روم و خزر نزدت اسیر آورده‌ایم

از برای کشتن ما چند تازی اسب کین

کز جفایت مرده و دل در غمت پرورده‌ایم

تا تولا کرده‌ایم از عاشقی در دوستیت

چون سنایی از همه عالم تبرا کرده‌ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۶ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده‌ایم
  2. شمارهٔ ۲۷۷تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم
  3. شمارهٔ ۲۷۸چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم
  4. شمارهٔ ۲۷۹رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم
  5. شمارهٔ ۲۸۰سر بر خط عاشقی نهادیم
  6. شمارهٔ ۲۸۱ما فوطه و فوطه پوش دیدیم
  7. شمارهٔ ۲۸۲نه سیم، نه دل، نه یار داریم
  8. شمارهٔ ۲۸۳آمد گه آنکه ساغر آریم
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.