پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۱

باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر

بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر

زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان

بر امید دانه در دام اوفتادیم ای پسر

گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار

گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر

تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو

همچو عقرب دست‌ها بر سر نهادیم ای پسر

از هوس بر حلقهٔ زلفین تو بستیم دل

تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۳من تو را ام حلقه در گوش ای پسر!
  2. شمارهٔ ۱۷۴چون سخنگویی از آن لب لطف باری، ای پسر!
  3. شمارهٔ ۱۷۵زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر
  4. شمارهٔ ۱۷۶همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر
  5. شمارهٔ ۱۷۷ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر
  6. شمارهٔ ۱۷۸ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر
  7. شمارهٔ ۱۷۹ساقیا می ده و نمی کم گیر
  8. شمارهٔ ۱۸۰هر زمان چنگ بر کنار مگیر
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.