پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۷

فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است

زما مپرس، که حال درون دل، چون است

به خون نوشته‌ام، این نامه را که خواهی خواند

اگر چه دود درونم، نشسته در خون است

نکرد آتش شوق درون قلم ظاهر

مگر ز شوق قلم دود رفته بیرون است

نمی‌کنم سخن اشتیاق، کان تقدیر

ز طرف حرف و زحد عبارت، افزون است

بیا و قصه حالم بخوان، که بر رخ من

نوشته دیده، به خطی، چو در مکنون است

خیال روی تو دارم، مقام در چشمم

سرشک چشمم، از آن رو مقیم گلگون است

دل مقید سلمان، اسیر آن لیلی است

که در سلاسل زلفش، هزار مجنون است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۹چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
  2. غزل شمارهٔ ۶۰امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
  3. غزل شمارهٔ ۶۱تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
  4. غزل شمارهٔ ۶۲تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است
  5. غزل شمارهٔ ۶۳روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است
  6. غزل شمارهٔ ۶۴خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است
  7. غزل شمارهٔ ۶۵نه ز احوال دل بی‌خبرانت، خبری است
  8. غزل شمارهٔ ۶۶بویی از خاک رهت، همره باد سحری است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.