پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۶

این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است

وین چه دردی است که سرمایه درمان من است

زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان، با هم

آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است؟

می‌دهم جان و به صد جان، ندهم یک ذره

خاک پای تو که سر چشمه حیوان من است

رسم عشاق وفا خوی بتان، بد عهدی است

این حکایت نه به عهد تو و دوران من است

بر دل پاک تو حاشا نبود، خاشاکی

خارو خاشاک جفایت، گل و ریحان من است

دل محزونم از و، یوسف جان را می‌جست

زیر لب گفت، که در چاه ز نخدان من است

گره موی تو بندی است که بر پای دل است

برقع روی تو، باری است که بر جان من است

شیخ می‌گویدم از دست مده سلمان دل

دل من شیخ برانی که به فرمان من است

دل من پیرو عشق است و من اندر پی دل

عشق، سلطان دل و دل شده سلطان من است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۸شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
  2. غزل شمارهٔ ۵۹چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
  3. غزل شمارهٔ ۶۰امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
  4. غزل شمارهٔ ۶۱تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
  5. غزل شمارهٔ ۶۲تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است
  6. غزل شمارهٔ ۶۳روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است
  7. غزل شمارهٔ ۶۴خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است
  8. غزل شمارهٔ ۶۵نه ز احوال دل بی‌خبرانت، خبری است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.