پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۱

ای سر سودای من رفته در سودای تو

باد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو

گر سر من رفت در سودای عشقت گو: برو

بر سرم پاینده بادا سایه بالای تو

جای سروت در میان جویبار چشم ماست

گرچه ماییم از میان جان و دل جویای تو

گر نبینم مردم چشم جهان بین را رواست

خود کسی را کی توانم دید من بر جای تو

سرو لافی می‌زند یعنی که بالای توام

سرو بی‌برگی است باری تا بود بالای تو

چشم ترکت ترکتاز و حاجبش پیشانی است

چون در آید کس به چشم تنگ ترک آسای تو

رای من جز بندگی سرو آزاد تو نیست

بس بلند افتاد سلمان راستی را رای تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۳دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۴بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۵ای پسر نیستی ز هستی به
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۶ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۷سرو سهی که کارش بالا بود همیشه
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۸صوفی ز سر توبه، شد با سر پیمانه
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۹باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۰دلا من قدر وصل او ندانستم تو می‌دانی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.