پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۰

دلا من قدر وصل او ندانستم تو می‌دانی

کنون دانستم و سودی نمی‌دارد پشیمانی

شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم

به دشواری توان دانست قدر روز آسانی

به بادی ناگه از رویت فتادم دور چون مویت

به سر می‌آورم دور از تو عمری در پریشانی

به آب دیده هر ساعت نویسم نامه‌ای لیکن

تو حال ما نمی‌پرسی و نقش ما نمی‌خوانی

حدیث کار و بار دل چه گویم بارها گوید

که بد حال است، تو حال دل من نیک می‌دانی

سر خود را نمی‌دانم سزای خاک درگاهت

ولیکن کرده‌ام حاصل من این منصب به پیشانی

الا ای بخت کی باشد که باز آن سرو رعنا را

به‌دست آری بناز اندر کنار ماش بنشانی

صبا چون نیست امکان تصرف در سر کویش

نگر تا حلقه‌ی اقبال ناممکن نجنبانی

چو زلف او مرا جانی است سودایی ز من بستان

به شرط آن‌که چون پیشش رسی در پایش افشانی

برو در یک نفس بازا که یک دم ماند سلمان را

نخواهی یافتن بازش دمی گر دیرتر مانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۲مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۳ماییم به کوی یار دلجوی
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۴از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۵تا سواد شب نقاب صبح صادق کرده‌ای
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۶لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۷ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده‌ای
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۸در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۹جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.