پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۲

مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی

بردم به کمانخانه ابروی تواش پی

خامند کسانی که به داغت نرسیدند

من سوخته آن که به من کی رسد او کی؟

ساقی به سفال کهنم جام جم آور

مطلوب سکندر بد هم در قدح کی

صد بار می لعل تو جانم به لب آورد

ای دوست به کامم برسان یکدم از آن می

مطرب بزن آن ساز جگر سوز دمادم

ساقی بده آن جام دلفروز پیاپی

در شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟

شرط ادب آن است که این نامه کنم طی

بی رویت اگر دیده به خورشید کنم باز

صد بار کند چشم من از شرم رخت خوی

بی بویت اگر برگذرد باد بهاری

حقا که بود بر دل من سردتر از دی

سلمان ره سودای تو می‌رفت غمت گفت

کین راه به پای چو تویی نیست بروهی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۴از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۵تا سواد شب نقاب صبح صادق کرده‌ای
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۶لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۷ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده‌ای
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۸در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۹جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
  7. غزل شمارهٔ ۳۵۰خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت بچستی
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۱ای میوه رسیده ز بستان کیستی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.