پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۵۰

خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت بچستی

صبا فدای تو بادم، برو که نیک بجستی

غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را

شکست قد بلندش، به راستی و درستی

بیا و عهد ز سر گیر، ای نگار اگر چه

هزار عهد ببستی، چو زلف و باز شکستی

ز زلف و چشم تو من دوش داشتم گله‌ای چند

نگفتم و چه بگویم حکایت شب مستی

تو تا حدیث نکردی، مرا نگشت محقق

که چون پدید شد از نیستی لطیفه هستی؟

مرا تو عین زلالی، ولی گذشته ز فرقی

مرا تو تازه نگاری، ولی برفته ز دستی

نبود دیده سزاوار آنکه روی تو بیند

تو لطف کردی و در وی به مردمی بنشستی

ز عهد سست و دل سخت توست ناله سلمان

تو نیز خوی فرا کن، دلا به سستی و سختی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۵۲خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی
  2. غزل شمارهٔ ۳۵۳دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی
  3. غزل شمارهٔ ۳۵۴به نیازی که با خدا داری
  4. غزل شمارهٔ ۳۵۵چه می‌بری دل ما چون نگه نمی‌داری؟
  5. غزل شمارهٔ ۳۵۶دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری
  6. غزل شمارهٔ ۳۵۷نمی‌پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می‌آری
  7. غزل شمارهٔ ۳۵۸سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۹ترک من می‌آیی و دل‌ها به یغما می‌بری
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.