پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۵۹

ترک من می‌آیی و دل‌ها به یغما می‌بری

روی پنهان می‌کنی، دل آشکارا می‌بری

دی دل من برده‌ای، امروز دین، اکنون مرا

نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می‌بری

آن‌چه گفتی، بود بالایش مرا ای دل منت

منکرم زیرا که خود را بس به بالا می‌بری

کفر زلفت را به دین من می‌خرم زیرا به دین

سر فرو می‌آورد، لیکن تو در پا می‌بری

من نمی‌دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟

بارها گفتی نخواهم برد، اما می‌بری

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن

چون کنم؟ کارام و صبر و طاقت از ما می‌بری

من چو وامق باختم در نرد سودایت روان

زین روان بازی چه سودم چون تو عَذرا می‌بری

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت

زلف می‌آری به صد زنجیر و آن‌جا می‌بری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۶۱ای نسیم صبح بوی جانفزا می‌آوری
  2. غزل شمارهٔ ۳۶۲رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی
  3. غزل شمارهٔ ۳۶۳ز سودای رخ و زلفش، غمی دارم شبانروزی
  4. غزل شمارهٔ ۳۶۴صنما مرده آنم که تو جانم باشی
  5. غزل شمارهٔ ۳۶۵گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی
  6. غزل شمارهٔ ۳۶۶تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
  7. غزل شمارهٔ ۳۶۷ای مه برا شبی خوش، ناز و عتاب تا کی؟
  8. غزل شمارهٔ ۳۶۸نه در کوی تو می‌یابم مجالی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.