پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۴

صنما مرده آنم که تو جانم باشی

می‌دهم جان که مگر جان جهانم باشی

روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو

روشنایی دل و شمع روانم باشی

بار گردون و غم هر دو جهان در دل من

نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

گر به سودای تو‌ام عمر زیان است چه غم

سودم این بس که تو خرم به زیانم باشی

تو سراپا همه آنی و همه آن تواند

غرض من همگی آن‌که تو آنم باشی

من نهان درد دلی دارم و آن دل بر توست

ظاهراً با خبر از درد نهانم باشی

جان برون کرده‌ام از دل همگی داده به تو

جای دل تا تو به جای دل و جانم باشی

چون در اندیشه روم گرد درونم گردی

چو در آیم به سخن ورد زبانم باشی

در معانی صفات تو چه گوید سلمان

هر چه گویم تو منزه ز بیانم باشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۶۶تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
  2. غزل شمارهٔ ۳۶۷ای مه برا شبی خوش، ناز و عتاب تا کی؟
  3. غزل شمارهٔ ۳۶۸نه در کوی تو می‌یابم مجالی
  4. غزل شمارهٔ ۳۶۹جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۰سوز تو کجا گیرد، در خرمن هر خامی؟
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۱ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی
  7. غزل شمارهٔ ۳۷۲همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردیدمی
  8. غزل شمارهٔ ۳۷۳رسولا، خدا را به جایی که دانی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.