پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۱

ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی

تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی

هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی

هم درد چون ندارد درد و دوا دوامی

ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان

زان می به نیم جانی، بفروش نیم جامی

عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره

مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی

تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی

تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی

وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی

احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی

شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد

چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی

گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی

کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟

می‌گفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش

از می جواب تلخی، وزنی شکر پیامی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۳رسولا، خدا را به جایی که دانی
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۴هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۵بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۶تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می‌دانی؟
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۷به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۸می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
  7. غزل شمارهٔ ۳۷۹گفتم: خیال وصلت گفتا: بخواب بینی
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۰تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.