پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۷

به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی

ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی

چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر

ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی

اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو

که چه باشد ار به وصالت این شب تیره را سحری کنی

به زیارتی چه شود که بر سر خاکیان قدمی نهی

به عیادتی چه زیان دهد که به حال ما نظری کنی؟

سحری وصال تو از خدا به دعای شب طلبیده‌ام

مگر ای سحر نفسی زنی مگر ای دعا اثری کنی

خجلم که چون برت آورم می لعل اشک و کباب دل

اگر از درون خراب من طمعی به ما حضری کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۹گفتم: خیال وصلت گفتا: بخواب بینی
  2. غزل شمارهٔ ۳۸۰تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی
  3. غزل شمارهٔ ۳۸۱گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی
  4. غزل شمارهٔ ۳۸۲مبارک منزلی، کانجا فرود آید چو تو ماهی
  5. غزل شمارهٔ ۳۸۳مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۴کشیده کار ز تنهایم به شیدایی
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۵چشم داریم که دلبستگی بنمایی
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۶تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.