پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۸

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی

ما را به دام خویش گرفتار می‌کنی

دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست

آری تو زین معامله بسیار می‌کنی

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش

برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی

دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو

هر چه غمی است بر دل من بار می‌کنی

از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال

زنهار فتنه‌ را به چه بیدار می‌کنی

در حلقه‌های زلف خود آتش فروختی

وین از برای گرمی بازار می‌کنی

زان خط که گرد دایره روی می‌کشی

روز سفید ما چو شب تار می‌کنی

من پرده بر سرایر عشق تو می‌کشم

لیکن تو هتک پرده اسرار می‌کنی

سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا

چون سایه سجده پس دیوار می‌کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸۰تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی
  2. غزل شمارهٔ ۳۸۱گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی
  3. غزل شمارهٔ ۳۸۲مبارک منزلی، کانجا فرود آید چو تو ماهی
  4. غزل شمارهٔ ۳۸۳مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی
  5. غزل شمارهٔ ۳۸۴کشیده کار ز تنهایم به شیدایی
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۵چشم داریم که دلبستگی بنمایی
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۶تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۷هزارت دیده می‌بینم که می‌بینند هر سویی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.