پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۵۸

سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری

به ترک سر بگو آنگه بیا گر پای ما داری

به سر باید سپرد این ره تو این صنعت کجا دانی

ز جان باید گذشت اول تو این طاقت کجا داری؟

چو می بر لب رسان جان را اگر کام از لبم جویی

چو گل بر باد ده خود را اگر برگ هوا داری

به عهد جنس ما کم جو نشان عهد حسن از ما

برو بلبل چه می‌خواهی ز گل بوی وفاداری

مپرهیز از هلاک تن بقای جان اگر خواهی

میندیش از سر دار ار سر دار البقا داری

رخ زردست و آه سرد و اشک گرم و خون دل

نشان مرد درد ما تو زین معنی چها داری

مس زنگار خوردم شد ز تاب مهر رویت زر

تو خود مسکین نمی‌دانی که با خود کیمیا داری

دل و جان باختن شرط است سلمان در ره جانان

اگر جان و دلی داری بباز آخر چرا داری؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۶۰نصیحت می‌کند هر دم مرا زاهد به مستوری
  2. غزل شمارهٔ ۳۶۱ای نسیم صبح بوی جانفزا می‌آوری
  3. غزل شمارهٔ ۳۶۲رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی
  4. غزل شمارهٔ ۳۶۳ز سودای رخ و زلفش، غمی دارم شبانروزی
  5. غزل شمارهٔ ۳۶۴صنما مرده آنم که تو جانم باشی
  6. غزل شمارهٔ ۳۶۵گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی
  7. غزل شمارهٔ ۳۶۶تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
  8. غزل شمارهٔ ۳۶۷ای مه برا شبی خوش، ناز و عتاب تا کی؟
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.